فروید و مفهوم انتقال countertransference

اگر از من بپرسید کدام یک از یافته های فروید را مهمتر و با ارزش تر می دانید ، پاسخ می دهم :

یافته ای که در درمان واکنش های عاطفی بیمار نسبت به روانکاو در روان کاوی مورد استفاده قرار می گیرد . فروید به جای اینکه وابستگی بیمار را وسیله ی درمان قرار دهد یا از واکنش های معکوس آزرده شود ، از پاسخ های عاطفی ، در امر درمان بهره می جست .فروید پی برده بود که هنگام روانکاوی ، بیمار نه تنها درباره وضع حاضر و ناراحتی های گذشته صحبت می کند بلکه واکنش های عاطفی نیز به روان کاو ابراز می دارد .

ممکن است بیماری اصلا علت مراجعه به روانکاو را فراموش کند و چیز مهمی جز محبت و ستایش روانکاو از وی دستگیرش نشود ؛ شاید بترسد که مبادا رابطه اش با روانکاو به خطر بیفتد .

فروید بر این باور است که واکنشهای عاطفی نامعقول ، نشانگر تجدید حیات دوران کودکی است که اکنون به روانکاو منتقل شده است ، یعنی احساسهای عشقی ، مبارزه ، عدم اعتماد ، حسادت و غیره به روان کاو منتقل گردیده است.

بنابر این ، نخستین مورد شایان توجه برای روان کاو این است که بداند بیمار حین روان کاوی چه نقشی را به او نسبت می دهد : پدر ، مادر ، خواهر یا برادر .

یک مثال برای فهم بهتر انتقال

مثال : فرض کنید بیماری عاشق روانکاو شده است ، به حدی که فقط برای یک ساعت جلسه ی روانکاوی زنده است . از کمترین ابراز دوستی روانکاو دلشاد است و با کوچکترین بی اعتنایی او افسرده و غمگین . نسبت به دیگر بیماران و یا خویشان روانکاو رشک می برد . ممکن است در بیداری یا خواب میل جنسی نسبت به او پیدا کند .


اگر روانکاو از تعبیرهای فروید پیروی کند ، بر مبنای تداعی هایی که درباره مادر به عمل می آید ، نظر خواهد داد که بیمار به مادرش عشق می ورزیده و این همان عشقی است که دوباره فعال شده است .به نظر من یک عامل دیگر هم وجود دارد و آن گرایشهای مازوخیستی بیمار است . در ذهن بیمار ، به علل مختلف ، نیاز به محبت به صورت عشق و فداکاری بروز می کند .

هر زمان که اضطراب بر انگیخته شود ( خواه یا ناخواه در هر جلسه روانکاوی موفق آمیز پیش می آید ) نیاز بیمار به وابستگی به روانکاو افزایش می یابد . بنابر این هرگاه که بیمار وابستگی بیشتر از معمول به روانکاو نشان دهد ، روانکاو باید آن احساس را به اضطراب یا ناایمنی نسبت دهد .

چون اضطراب علت اصلی وابستگی بیمار به روانکاو است ، اینگونه تعبیر خطر وابستگی را بی اثر می کند . به نظر فروید چون روانکاو نقش همان شخص مهم دوران کودکی را دارد ، بنابراین باید در حد امکان شخصیت خودش را کنار بگذارد و به اصطلاح فروید یک(( آیینه )) باشد .

روانکاو نباید مشکل خود را بر بیمار تحمیل کند ، همچنین نباید با بیمار رابطه عاطفی برقرار کند ، زیرا چنین رابطه ای دید روشن او را به مسائل بیمار تیره می کند . با این حال چنین قصدی برای روانکاو خطراتی در بر دارد ؛ ممکن است بیمار سبب اغفال روانکاو شود و سبب شود که روانکاو برخی واکنش های موجود به بیمار را انکار کند .

در صورتی که روانکاو باید از واکنشهای شخصی خود به بیمار آگاه باشد .
بهتر است که روانکاو به خود بپذیراند که چنان واکنشهایی دارد و آنها را به دو طریق به کار ببندد :

1- اینکه از خود بپرسد که آیا واکنشهایی که احساس می کند همان هایی هستند که بیمار می خواهد اعمال شوند .
2 – از آنها برای درک بهتر خود استفاده کند .

به نظر کارن هورنای : (( روان نژندی مظهر آشفتگی های روابط انسانی است ، رابطه ی روان کاوی یکی از آن روابط بوده و مانند آن آشفتگی هایی دارد .

روانکاوی بررسی دقیق تر آن آشفتگی ها را از هر موقعیت دیگر بهتر میسر می سازد . اگر مفهوم انتقال از تکرار اجباری جدا شود نتایج مورد توقع از آن بدست خواهد آمد . ))


منابع:
راههایی نو در روانکاوی ( کارن هورنای )
اصول روانکاوی بالینی ( زیگموند فروید )
روانکاوی کلاسیک ( زیگموند فروید )